در آستانه 41 ماهگی
سلامممممممممممم عشق مامان 
رادوین من شازده کوچولو زندگی من داره وارد سه سال و 5 ماهگی میشه
عاشق اواز خوندن هست
صبح زود ساعت 7 از خواب ناز که بیدار میشی و بابا احسان رو راهی میکنی و بعد از اون شروع میکنی بلند بلند برای مامانش نومینااااااااااااااااا اواز خوندن وقتی صدای قشنگت تو خونه میپیچه کلی لذت میبرم 
چچچچش چچچچچچچش دو ابلو دماغ و دهن یه گلدوو چووووووب چوووووووب یه گلدن
اینم یه گلدی تن دست دست دوتا دست اندوشتا چولاباااااااااااااااااااااااااااااا
ببین چگد قشنگه حیف که قشنگه ( هر چی میگیم رادوین باید بگی حیف که بدونه رنگه ولی میگی نه حیف که قشنگه )
چند تا شعر دیگه هم همینطور بلند بلند میخونی .
در حاضر داره یه شعر انگلیسی رو داری یاد میگیری که هنوز نمیتونی کلمات رو واضح بگی ولی خیلی بامزه میخونی
همچنان پرسش و پاسخ ادامه داره
بابایی چرا باید بره سر کار ؟
رادوینم بابایی باید بره سرکار تا پول بیاره و ما بتونیم خرج کنیم و برای شما خرید کنیم لباس بخریم دنت بخریم
رادوین : چرا باید خرید کنیم چرا باید لباس بخریم ؟
لباس باید بخریم چون اگه هوا سرد باشه لباس بپوشیم گرممون میشه
رادوین چرا گرممون میشه ؟
....









اخر به جایی میرسه که دیگه جوابی نداره .
سوال بعدی :
رادوین : چرا باید غذا بخوری ؟
غذا میخوری تا گرسنه امون نشه
بزرگ بشیم و بدنمون قویی بشه
رادوین چرا باید بزرگ بشیم ؟
............
همچنان ادامه داره
چرا چایی رو باید هم بزنیم ؟

الان داری همه چیز رو کشف میکنی و برات جای سوال داره .
نت موسیقی رو یاد گرفتی و هر از گاهی برامون پیانو میزنی 
دو ر می فا سل لا سی دو
رادوینم علاقه به ماه و خورشید داریو شب که میشه دنبال ماه میگردی و پیداش میکنی و یا هر جا کتاب و روزنامه و مجله ماه رو پیدا میکنی . و بخاطر همین تصمیم گرفتیم برای روز کودک یه تلسکوپ کوچیک بخریم

اولین باری که ماه رو تو اسمون دیدی خیلی ذوق کردی و خوشحال بودی ما هم از تو بیشتر خوشحال بودیم
تو برناممون هست که ببرمت رصد خانه تا از نزدیک محیط اونجا و ماه رو ستاره رو بتونی ببینی 
خیلی کنجکاو تر از قیل شدی و تحرکت هم خیلی بیشتر شده همش در حال بدوووووووو بدووووووووووو و بازی هستی حتی برای خوردن غذا حاضر نیستی بشینی 
چند وقت پیش با خاله نگین و خودمون رفتیم سیرک عجایب.
خیلی بهمون خوش گذشت به خصوص کلبه وحشت البته شما رو نبردیم اونجا چون ممنوع بود .
خیلیییییییییییی ترسیدم حتی از اون دایناسورها وحشت کرده بودم و جیغ میزدم ولی شما با وجود اینکه از دایناسورها ترسیده بودی به روی خودت نیاوردی و خیلی راحت داشتی نگاه میکردی ولی چون بابایی بغلت کرده بود میگفت با صدای دایناسورهااا کمی خودت رو جمع میکردی




کلاس شیرینی پزی رو هم تموم کردم و برای عمه جون کمی شیرینی درست کردم و بردم تهران

هفته گذشته عمه جون هم نی نی اش دنیا اومد و اسمش رو دنا گذاشتن
و ما با بابا حسین راهی تهران شدیم و فاطی چند روز قبل رفته بود و شما کمی بهونه فاطی رو میگرفتی


این عکس رو رادوین خودش افکت و قاب دور داده

کمی رفتیم تندیس دور زدیم و رادوین فقط دنبال پاستیل بود و بر خلاف میلمون مجبور شدیم خیلی کم برای شما بخریم


دنا رو خیلی دوست داری و بغل میکنی و نازش میدی
الان هم دنا اومده قزوین پیش ما و رادوین در حال بازی و حرف زدن با دنا هست
شازده من همش میگه اخه چرا بلد نیست حرف بزنه

یه اب انار طبیعی در عصر پاییزی خیلی به مامان چسبید 
تعطیلات این دو روز رو تصمیم گرفتیم بریم شمال
یکی از دوستای نگین گفت بیایید شاندرمن پیش ما و کلید خونشون رو داد به ما و ما با دایی و ترانه ترنم و مادر و خاله اعظم و روزبه و گلنوش و مانی و بابا حسن راهی شاندرمن نزدیک تالش و ماسال شدیم
چهارشنبه حرکت کردیم و شنبه عصر برگشتیم .



بام شاندرمن




حرفهای یواشکی من و عشقم


در حال رسیدن به همسر

خاله اعظم در حال بازی با رادوین

من و شازده

بابا حسن در کنار ساحل گیسوم

رادوین در حال لایک دادن به مااااااااا


یه انار خوشگل در حال چشمک زدن

یه کار جالبی که شما رادوینم انجام دادی این بود که بعد از اینکه ما قهوه خوردیم اومدی گفتی بیایید تو ش انگشت بزنید ببینم 
حالا خوبه اهل فال و این خرافات نیستم من نمیدونم این رو از کجاااااااا دیدی یاد گرفتی .


در آستانه 41 ماهگی 


